درد

به نام خداوند دلهای آبی

 

روزها می‌گذرد و روزگار ذهنیات و رویاهای آدمی را پیش چشمانش می‌آورد

گاهی پاداش روزهایی‌ست که نیک سپری کرده

و گاهی سزای نعمت‌هایی که قدر ندانسته!

اکنون در آستانه عبور از ۳۰ سالگی، حس می‌کنم تقاص تمام رویاهای نسنجیده را یک جا به روزگار پس می‌دهم!

ای کاش خیلی چیزها را آرزو نکرده بودم...

ای کاش خیلی دردها را تجربه نکرده بودم...

ای کاش معنی خیلی چیزها را نمی‌دانستم...

آه

خدای من

نادانی چه نعمت بزرگی‌ست...

ندانستن چقدر خوب است..

وقتی بدانی و نتوانی

بدانی و نشود...

نادانی چقدر نعمت بزرگی بود... کاش قدر دانسته بودم!

اکنون هم چیزی نمی‌دانم

اما

همین اندک هم مرا می‌آزرد...

گمان می‌کنم خدا

سهم تمام روزها و سال‌های زندگی مرا از درد لبریز کرده

تا کمبود هر چه نیست را درد جبران کند...

گمان می‌کنم

خوشبختی را جایی میان افکارم گم کرده‌ام...

هیچ کس برای ما ارمغان شادی و خوشبختی نخواهد آورد

باید خودمان دست به کار شویم...

سخت است خود را از زندان وابستگی‌ها رها کرد 

اما

چاره‌ای نیست...

 

 

"درد در من واژه تازه نبود

استخوانم بود

روحم

کالبدم..."

 

#حدیث_نوری

 

 

/ 0 نظر / 86 بازدید