سلام

 

 

به نام خداوند دلهای آبی

 

سلام

نبودم،

تو روزهایی که خیلیهاش پر از درد بود، پر از درد شد، و یا پر از حسرت....

سرم تو لاک خودم بود، باید بعضی از دردها رو تنها به دوش کشید؛ تنهای تنها...!

بعضی از روزهای سخت و سرد رو باید تنها گذروند....

بعضی از بغضها رو حتی با بهترین دوستانت نمیتونی شریک بشی...

گاهی وقتا ظرفیتت دیگه اجازه نمیده! اجازه حرف زدن، شریک گرفتن، همدرد داشتن...

این روزهای پر از همه چیز و بی هیچ چیز...هنوز هم هستن؛ اما من سرم رو از لاکم بیرون آوردم!

بعد از دردهای بسیاری که تو این چند ماه کشیدیم دوباره ایستادم و میخوام بگم که:

هستم...

هنوز هستم...!

 

****

با تمام عشقی که یک عمر به وحید طالبلو داشتم، نمی‌دونم چرا وقتی چند روز پیش (بازی سپاهان) یروز نیمکت استقلال دیدمش فقط از دیدنش شوکه شدم؛ همین! دلم پر نکشید، خوشحالی نبود...

امروز هم که این خبرها از سید و آقاهه و وحید و ...

خیلی ها رو دیگه دوست ندارم...! اما رضا عنایتی رو هنوز دوست دارم.

 

/ 0 نظر / 30 بازدید